برای نگفتن
مولوی: ما چو مرغان اسیر بینوا شما در خوشهء چندم اسیرید ؟ اول ، دوّم و یا سوم اسیرید ؟ شما هم مثل من بی پول هستید و یا چون دیگر مردم اسیرید ؟ کجای مملکت، فرقی ندارد اگر تهران، اگر در قم ، اسیرید قناری بچه ای در حبس می گفت زفرق سرچو من تا دُم اسیرید شما پیدا و او پنهان ندارد اگر پیدا ، اگر هم گُم اسیرید اگر من در حصار قلب خویشم شما در چنگ یک کژدم اسیرید یکی می گفت چون مشتی کبوتر برای دانه ای گندم اسیرید و یا چون یک همیشه مست بی عقل به بندِ محتوای خُم اسیرید به زیتونی که قرآن خورد سوگند به برقی که جَهَد از سُم اسیرید ّ.[......................................] ّ.[......................................] تا به دست باد گیسویت پریشان می شود گوش تا گوش دلم مدهوش ایشان می شود سبزه می رقصد به نرمی با نوای دامنت غنچه در شور تماشا مات و حیران می شود نغمه میخواند به شادی هم علف هم داروگ ابر می بارد و صحرا خیس̗ باران می شود بوی خوب کاهگل در کوچه همراه نسیم میدود هر سو و کوچه عطر باران می شود مهربانی می کند با کوه و دشت و دره نور بره آهو عاشق آواز چوپان می شود می شود انگار خالی خانه از فریاد زاغ مملو ایوان از صدای یا کریمان می شود باد تا بادا چنین خرم سرود زندگی در کنارت طبع محزونم غزل خوان می شود کیستی اینگونه نقشت در خیالم ریخته؟ مهربانی های چشمت بر دلم آویخته؟ کیستی اینگونه یادت سبز های وصل را با سیاهی های دوری در تنم آمیخته؟ چیستی؟ شبنم؟شکوفه؟شور؟شادی؟چیستی؟ ای که دل از خواب راحت سوی تو بگریخته شعر، این تنها صدایم در سکوت خویش را ناز چشمانت به شور آورده و انگیخته ای که نا آرام روح و تند باد هستی ام در کنارت نرم،چون گلبرگ ها فرهیخته مثل سوسن مهربانی عشق می ورزی ولی؛ آسمان این عشق را بیش از تو در من ریخته تهران ۱۳۷۱ و تو آرام گوئی با من از غم اگر از غم نداری خاطری خوش تو از شادی بگو . من نیز... با هم... من همغم صد هزار شبنم هستم در خاطر شبنم و من این باور بود ناگاه نشست گل که من هم هستم هم سبزه،و هم آب روان می رقصد هم بلبل مست،نغمه خوان می رقصد در دست نسیم خوش خرامان ،گندم می چرخد و شاد و بی امان می رقصد یک یاس کشیده قد به سمت خورشید شاداب به دوش ارغوان می رقصد یک سرو کهن میان جمعی غنچه بی رنگ و ریا عصا زنان می رقصد هم موج،و هم ماهی عاشق در آب با شادی آب بی کران می رقصد با رقص گل وسبزه وباغ و بلبل انگار تمام کهکشان می رقصد در جوشش شوق،مادر گل ها نیز با چشم ترش گریه کنان می رقصد پیوند زمین وآسمان را باران خود بسته و ،خود در آن میان می رقصد خود کرده نهان ز شرم هم در کنجی پیداست عیان،که در نهان می رقصد یک سنگ فقط نشسته با خلقی تنگ کاین هست چنین و،آن چنان می رقصد این است که هر اهل دلی در دنیا با جشن و سرور مردمان می رقصد یک قلب زخم خورده ، در انتظار آریست آشفته و پریشان در آرزوی یاریست یک موج پر تلاطم در راه صخره ای سخت آماده ء نبردی در اوج بی قراریست در راه اطلسی ها ، جوئی نشسته در گل در حسرت حضور آبی زلال و جاریست تا تاک های خسته از تشنگی نمیرند یک باغبان عاشق در راه آبیار یست هر بار زردی ام از پائیز قصه می گفت اینبار رنگم اما، سر زنده و بهاریست صد بار دل شکسته از عشق باز گشتم اینبار عشق اما، بی شک جوابش آریست ۷۴ چه کسی چشم تو را دید و نشد عاشق تو؟ ای فدای دل بی غل و غش و صادق تو بعد ازین چشم که زیبائی عالم در اوست چه بجز محنت و غم داد به تو خالق تو؟ رودی از عشق تو در من به خروش است انگار ای تنت آب روان و دل من قایق تو تو به این خوبی و ، من با نفس خسته ء خود چه سرایم ؟ چه بگویم ؟ که بود لایق تو می هراسم من ازین عاطفهء چون آبت تو بگو من چه کنم تا نشوم عاشق تو بگذرم باید ازین شط هراس و تردید تو چو عذرای منی ، من بشوم وامق تو ؟ يكجا ستاره اي هست گاهي نشاني از دوست دل تشنه ميكشم سر‘بر زير آنچه در روست دستم به لرزه و‘دل در تاب وتب كه شايد پيكي رسيده باشد.از او كه خوب ونيكوست رد ميكنم به سرعت.يي وقفه صفحه ها را هر صفحه را كه در آن.تصويري ازهياهوست پس ميزنم كناري هر پوشش وپيامي تا آنكه هسته اي رابيرون كشانم از پوست گاهي برابر من‘از او نشسته نامي نامي كه شادي آور‘مثل شناي يك قوست پرميكشم ز شادي‘اي دل مباركت باد آري پيامي از اوست‘آري پيامي از اوست تهران بهار ۸۶ نظرتون راجع به این قالب جدید چیه خوبه یا عوضش کنم
| Design By : Night Skin |


