براي نگفتن
اي كاش فرشته ها پرم مي دادند يا بال و پري به دفترم ميدادند يا زين ره دور جاي من كاش آنها يك شاخهء گل به مادرم مي دادند نه سرمايش فزون از فصل كشت است نه گرمايش غبارآلود و زشت است زمين سر سبز صحرا پر طراوت عروس ماه ها ارديبهشت است با ساز شكسته ميزنم آهنگي يا بر سر بركه مي پرانم سنگي با قلب شکسته ات چه می خواهی کرد وقتی که تو هم برای من دلتنگی؟ بهاري ديگر و عيدي دوباره رسومي كهنه و گه بي قواره خريد نقل و سيب وجامهء نو ز ناچاري وَ يا از روي چاره نشستن پاي سين هائي كه چيدي به كار ذكر و ورد و استخاره سكوتي در دل و آنگاه تحويل به اذن خور يا اذن ستاره لب و بوسيدن و تبريك گفتن به هر مرد و زن و هر ماهپاره شروع سال نو با آمد و رفت يكي با پاي خود آن يك سواره نشستن دور هم فارغ ز ايام چنانكه كودكان در گاهواره كمي از سال رفته ياد كردن كمي بر سال نو كردن اشاره زمان اما به كار خويش مشغول نه دريا مي شناسد نه كناره نه او از عيد ما دارد خبر هيچ نه ما از نيت اين خونخواره همين ديروز مردي بي سبب مُرد چنانكه مردماني در هماره نه رحمي شد به حال و روز عيدش نه رحمي بر شر و شورِ بهاره من اين گفتم كه چيزي گفته باشم به تشبيه و مجاز و استعاره وگرنه زندگي اين خوب و بدهاست گهي گل مي رسد گه سنگ خاره چه تو باشي چه من از دست رفته بهاران مي رسد دائم دوباره شب و ماه شب افروزت مبارك نشاط صبح هر روزت مبارك اگر چه جز بدي از من نديدي ولي از پيش نوروزت مبارك زمستان است وسرما خانمانسوز
قيامت ميكند بادي چه پرسوز زمين يخ بسته سقف آسمان نيز درختان منجمد نبض زمان نيز خيابان سوت و كور از آمد و رفت خيال مردمان از دردشان تخت! در آن سرماي سخت مردم آزار در آن بي رونقي كسب و بازار زني در گوشه اي مانده ست لرزان چه ميخواهد دراين سرماي سوزان؟ نگاهي ميكنم روشن به سويش
گرفته چادرش راروي مويش كمي آنسوترش كفشي ست پاره چه دردي را چنين كفشي ست چاره؟ نگاهش در نگاهم خيره مانده توگوئي فكر من را خوب خوانده صدا مي آوَرَد مال فروش است
صدايش مرده چون شمعي خموش است عجب مادر! در اين دنياي امروز چه داري مي فروشي توي اين سوز؟ مگر بيچاره تر از تو كسي هست
كه محتاج است وپايش مانده بر دست؟ مگر ازخود نداري نان ومالي كه اينجا اينچنين شوريده حالي؟ كه راه رزق را روي تو بسته كه اينجا مانده اي بيمار وخسته؟ نميداني مگر اينها كه مد نيست ! تو اصلا ميشناسي جنس مد چيست؟ چه آدمها كه بر روي زمينند كه اينك زاهدان هم خوش نشينند! نه عقلم بود ونه احساس وهوشم
كه ناگه ناله اش آمد به گوشم نگاهش سخت آتش زد تنم را
قلم زد نقشهء پیراهنم را دروغين شادي ام را از دلم برد
دوباره قلب من خشكيد و پژمرد
چه فرقي مي كند بود و نبودت توئي كه جهل از معنا زدودت درون سينهء خاموش من باش زماني عاقبت خواهم سرودت
ما از چه نژاد و از كدامين كيشيم آيا خلف گذشتگان خويشيم بيهوده اميد ابر و باران داريم وقتي كه به سبزه ها نمي انديشيم
چون قطره كه همراه نشد با رودي من از دل بي خدا نبردم سودي عمري به عبث درون خود خرد شدم اي كاش تو همواره كنارم بودي
نه كفرم كفر خلق خود پرست است
ميان دين من تا دين مردم
مياني از نهايت تا الست است


