زمستان است وسرما خانمان سوز
قيامت ميكند بادي چه پرسوز
زني در گوشه اي مانده ست لرزان
چه ميخواهد دراين سرماي سوزان؟
نگاهي ميكنم روشن به سويش
گرفته چادرش راروي مويش
كمي آنسوترش كفشي ست پاره
چه دردي را چنين كفشي ست چاره؟
نگاهش در نگاهم خيره مانده
توگوئي فكر من را خوب خوانده
صدا سر میدهد مال فروش است
صدايش مرده چون شمعي خموش است
عجب مادر! در اين دنياي امروز
چه داري مي فروشي توي اين سوز؟
مگر بيچاره تر از تو كسي هست
كه محتاج است وپايش مانده بر دست؟
مگر ازخود نداري نان ومالي
كه اينجا اينچنين شوريده حالي؟
كه راه رزق را روي تو بسته
كه اينجا مانده اي بيمار وخسته؟
نميداني مگر اينها كه مد نيست !
تو اصلا ميشناسي جنس مد چيست؟
چه آدمها كه بر روي زمينند
كه اينك زاهدان هم خوش نشينند!
نه عقلم بود ونه احساس وهوشم
كه ناگه ناله اش آمد به گوشم
نگاهش سخت آتش زد تنم را
قلم زد نقشهء پیراهنم را
دروغين شادي ام را از دلم برد
دوباره قلب من خشكيد و پژمرد
کرج زمستان ۶۸
رفت خاموش از كنارم شعر در پائيز نيز
در غبار آلود فصل خوب شعر انگيز نيز
گفته بودم پيشتر وقتي كه برگردد خزان
شكوه خواهم كرد با او ازدرشت و ريز نيز
گفته بودم باز در باران زرد برگها
مي شوم از اشك خالي از شعف لبريز نيز
گفته بودم باز وقتي بادها برخاستند
طبع خواب آلوده را گويم تو هم برخيز نيز
گفته بودم مي سرايم باز مرگ باغ را
داغ آن گل را كه از من مي كند پرهيز نيز
ليك ماندم در سكوت ورفت پائيز و كنون
نيست برگي تاشود دمساز و دست آويز نيز
از سكوتم مي هراسم سخت با اين سوزها
مي هراسم از حساب روز رستاخيز نيز
کرج آذر ۶۹
بس خاطره از شاد و غمینم آورد
من زادهء آن خاک اهورائی ام
یا رب که از آن نقطه به اینم آورد؟...
خوکار و کتاب و دفترم را بردی
من عاشق چای قند پهلو بودم
نامرد چرا سماورم را بردی !
اي كه درهرگاه در كوه وبيايان ميروي
بي سلاح گرم وبا شوق فراوان ميروي
چار فصل سال را دايم به گشتي وگذار
در زمستان سخت و‘آسان در بها ران ميروي
خواه ساكت ابر باشد خواه گوغرش كنان
بي هراس از نعره هاي باد وطوفان ميروي
گاه ابري نيست حتي لكه اي در آسمان
با عطش در تابش خورشيد سوزان ميروي
شهرمدهوش است.مردم نيزدربستر.وتو
بي صدا در عمق شب افتان وخيزان ميروي
تا بياسايند آهووان به هنكام چرا
با غذايي اندك وبا لقمه اي نان ميروي
در بيابان نيست گاهي يك نشان از همرهان
همچوره گم كرده اي مبهوت وحيران ميروي
گاه آرام است سيرت .گاه دنبال حريف
مثل بادي بر فراز كوهساران ميروي
سبز باشي طاقتت افزون وعمرت پايدار
تا براي هستي حيوان وانسان ميروي
زني دارم خوش اخلاق و بهينه
ندارد مثل و مانند و قرینه
نخوردي دست پختش را ببيني
ميان آشپزها بهترينه
زني قانع، بساز وگاه سركش
مثال خاله اش خانم سكينه
نه، اسمش اين نبود آن ماه بانو
آهان، اسم درو همسايش اينه
صفا وسادگي دارد درونش
كمي هم توي قلبش بغض وكينه
به شمران ميرود وقت زيارت
خداوندا نصيبش كن مد ينه
كمي خوشگل، كمي خوش پوش وگاهي
چنان خوش تیپ كه نامحرم نبينه!
من وهمراهي او در سفرها
چه با گاري سفر چه با سفينه
چنان رد ميزند از جرم ومجرم
كه« پوآرو» مگر در خواب بينه
به من شك ميكند گه اشتباهي
وميپايد مرا چينه به چينه
اگر حرفي زنم با دختري شوخ
حسابم با كرام الكاتبينه
ز خشم از دست من با كارهايم
گهي بر سر زند گه توي سينه
فراتر چون رود خشم وخروشش
ميره خونه مامانش گل بچينه
به سوزوساز با من ميكند سر
چه سازد قسمت او هم همينه
كشته ما را خاك بر سر دود اين سيگار ها
كم ندارد زهرشان از نيش و زهر مار ها
مي كشم هر جا كه باشم بي حساب و بي كتاب
از خيابان ها گرفته تا درون غار ها
سوخته از آتشش فرش و لحاف و موكتم
آنچانكه سوخته هم كت و هم شلوارها
تیره کرده دود آن کل اثاث خانه را
گشته اسبابم همه باب دل سمسار ها
هر چه با تهديد ميگويد كه تركش كن زنم
بي نتيجه ست اين همه غر و پر و اخطار ها
دخترم هم گاه شاكي مي شود از دست من
او ولي با ناز مي گويد و با اطوارها
با خودم هر روز مي گويم كه تركش مي كنم
می برم از ياد اما عهد خود را بار ها
عاقبت يا من هلاکش می کنم يا او مرا
من وليكن مي برم او را به روي دارها